عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عـشقـت مرا اسـیـر بیابان نوشته است مجنونترین صحابی دوران نوشته است این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی است دست مرا بـرای گـریـبـان نوشته است مـانـنـد تـو امـیـر فـقـط یک نـفـر ولـی مانـنـد من اسـیـر فـراوان نـوشته است شـکـر خـدا کـه نـام مـرا اعــتـبـار تـو سلمان نوشته است، مسلمان نوشته است نـام تو را به آب طـلا دسـتِ کـردگـار بالای تخت و تاج سلیـمان نوشته است امـشـب قــلـم زدنــد پــریـشــانـی مــرا بــا تــو رقــم زدنــد مـســلـمـانـی مـرا مـکـه گـرفـتـه بـوی خـدا از دعـای تو پـیـچـیده در زمـانِ همـیـشه صـدای تو پـائـیـن بـیـا ز کـوه دخـیـلـی بـیـاورنـد دسـت تـوسـل هـمـگـان بـر عـبـای تـو امشب فـرشـتـههـا همه پـرواز میکنند اطـراف آسـتــانــۀ غـــار حـــرای تــو از این بـه بـعـد چـشـم تـمـام قـنـوتهـا ایـمــان مـیآورنـد بـه یـا ربّــنــای تـو از این به بعد شمس و قمر روی دست تو از این به بعد مُلک و مکان زیر پای تو پـرواز بـا دو بـال مـیـسـر شـود، بـلـی قـرآن برای تـوست، عـلی هم برای تو احمد شدی، کتاب شدی، مصطفی شدی حـالا تــمــام دار و نــدار خــدا شــدی آئــیــنــۀ تــمــام نـــمــای خـــدا شــدی امشب که تـاج نـور نـشانـدند بر سرت خـالیست ای نـبـیِّ خـدا جـای مادرت آن بانویی که زحـمـت بـسیار میکشید تا این که این زمانه بـبـیـنـد پـیـمـبـرت غیر از کـلام حق سخـنی بر لبت نبود هر ظهر جمعه وقـف علی بود منبرت هر جا که پا نهادی و هر جا که سر زدی دیـدی عـلـی امـیـر نـجـف را برابـرت فکر برادری؟! چه کسی بهتر از علی از ایـن به بـعـد شـاه ولایـت بــرادرت از این به بعد شیـر خـدا آفـتـاب توست مـهـر عـلـی تـمـامی دین کـتاب توست شصت و سه سال زندگیات مهربان گذشت با کیسههای وصلهایِ آب و نان گذشت شصت و سه سال زندگیات بین کوچهها در بـنـدۀ خـدا شـدن ایـن و آن گـذشـت گـاهی مـیـان دورتـریـن خـانـۀ زمـیـن گاهی مـیـان دورتـرین آسـمـان گذشت وقت نزول، حضرت خاکینشین شدی وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت آن روزها که شـعـب ابیطـالـبی شدی ایـام درد بـود ولی هـمـچـنـان گـذشـت ای آن که زنـدگی تو خـرج نجـات شد ای آن که زندگی تو با مردمان گذشت برگـرد رنـج و درد بـشـر را نگـاه کن این زنـدگـیِ سـرد بـشـر را نـگـاه کـن یک عدهای به عشق تو دور از وطن شدند یک عـدهای نـدیـده اویـس قـرن شـدنـد از خــانــوادهام هــمــه عــبــدالله شـمـا از خـانـوادهات هـمـه آقـای مـن شـدنـد یک عده زینب و علی و فـاطـمه شدند یک عدهای حـسین شدند و حسن شدند بعـد تو دخـتـر تو و زیـنـب کـنـار هـم مـشـغـول کـار بـافـتـن پـیـرهـن شـدنـد یک عـده بـچـههای تو پاره جگـر ولی یک عـده بـچـههای تو پـاره بـدن شدند این کـشـتـهها تمام جگـر گـوشۀ تـوأند یا ایهـا الـرسـول! بـبـین بیکـفـن شـدند «یا مصطفـاه» این تن پـامـال را ببین این کـشـتـۀ فـتـاده بـه گـودال را بـبـین |